مگر چه گفت به گوش درخت، باد خزان که روی زرد نمود و تکید و شد لرزان؟
در اینجا به چند شکل از ابروها و رابطه آنها با شخصیت افراد اشاره می شود:
۱- ابروهای نرم و کم پشت نشانه ناپختگی و بی تجربگی است.
۲- ابروهای پرپشت نشانه تحرک زیاد و پرانرژی بودن است.
۳- ابروهای بلند نشانه ثبات شخصیت و تلاش و کوشش فراوان است.
۴- ابروهای کوتاه نشانه عدم استواری و خیالاتی بودن است.
۵- ابروهای پیوسته نشانه حساس بودن است.
۶- ابروهای دور از هم نشانه ضعف و انزوا طلبی و ناپختگی است.
۷- ابروهای نزدیک به چشمها نشانه اراده قوی و تمرکز ذهن است.
۸- ابروهای صاف نشانه شخصیت محکم و لجباز است.
۹- ابروهای کمانی نشانه نیرو و نشاط و گرمی است.
۱۰- ابروهایی که انتهای آنها به سمت بالاست نشانه جرأت و نشاط و شادمانی است.
۱۱- ابروهایی که انتهای آن افتاده است نشانه پیچیدگی شخصیت و اضطراب است.
به طور کلی می توان گفت:
ابروهای پرپشت: نشانه فعالیت، ابروهای بلند: نشانه اراده، ابروهای بالا : نشانه جرأت و ابروهای کمانی: نشانه گرمی و اشتیاق است.
سلام ای دوسـت وی فـصل بــهاری
اگـــــر خـارم اگـر کل دوســت داری
بـه فـهــم ایـن محـبـت هـا ضـیـا ای
طـلـوع صـبـحــی وصــوت قـــنـاری
بــه تجــلیل وفــــراغـــت انتــظارم
عـــزیـز دل تـــوهســـتی یـــاد گارم
اگــر آنــجــا بــیایـــم یــــا نـــیـایـــم
تـرا مـــن ازدل وجـان دوسـت دارم
پیامـــت نا زنین رنگین وزیـباست
کلامـت ناله هــــای نا شــکـیباسـت
اگــر دو رم بـــه آغـــوشم نـگه دار
کــه در تو بــوی گلهای دل آراست
عــزیز مـــن دلـــت فصل بهاریست
چــو ابر آســـمان در بـیـقراریســت
بـه باران نگاهـــم یــک نـــظـر کـن
بیــادت بر رخــــم سـیلاب جاریست
بــــرای رفـتــن پـغــما ن هــــلاکـم
بزیـر سـایـه هــــای بــرگ تــا کــم
همیشه بـــا تـــوام دســت وبگـردن
کـــــه غـرق وغوطه اندر آب پاکم
سرت را دوسـت دارم روی شـانه
مــرو جایی خـراب است این زمانه
در آغــوشـت مـیـان بـســتـر آیـــم
لـب پــر خـنـده مـیـخـوانـیم ترانـــه
بــــدام خــستــگـی هـــایـت اسیـرم
نپـنداری زبـــــون و زار و پـــیـرم
مــــشو دلتنگ محبـــــوبم عــزیزم
همـــی خـواهـم که در پایـت بمیرم
تــــرا در زنـد گانـــی دوسـت دارم
بـدان بـــــرنامـه ریـــزی بیـقـرارم
خـدارا شـاکــرم تــــا باتــو هـسـتم
بیاد بــوسه هـــــا در انتــــظــارم
مــــرا بوســـیدی ورفـتی ز پیشم
نسنجیدی حســـــاب قلــــب ریشم
تپید م تا ســـــحر در بستر خـــود
عــــزیزم دلبرم بـردی ز خــویشم
عصمت الله صدیقی ۱۷عقرب ۱۳۸۸ شبرغان افغانستان 
ناهيد ،جام مي دركف دارد وصوفيان را به مستي مي خواند.
پروين ،رباب مي نوازد وخانه دل را معمار است.
ثريا ،ساغر بدوش در خرابات خراميده وخراباتيان را صلا در مي دهد.
آري آنك جا ن وجهان به مستي رسيده وبر ما سوي آستين مي افشانند وفصل عاشقي را جشن مي گيرند.
آنك فصل دوم عاشقي آغاز شده وجشن به ثمرنشستن دلدادگي بر گزار است.
فصل گذشته كه فصل رياضت بود ودعوت ومهماني وحضور به پايان رسيده است واكنون فصل شيدايي ومستي ورهاي ورسايي وحضور دوباره رسيده است.
آري اكنون عاشقان بر سر سفره عيد مي نشينند تا ميوه شيدايي ها ودلدادگي وودلبردگي خويش را بر چينند.
اكنون آنان كه در سحرگان رمضان زلف يار شانه مي زدند وشراب از لبان دلدار مي چشيدند،برسرسفره عيد مي نشينند تا خمار نر گس نگار گردند.
اكنون آنان كه هنگامه هاي غروب با ربنا هاي خود گيسو يار را در آيينه جلال به نظاره مي نشستند،اكنون آمده اند تا در اين آيينه ،خويشتن خويش را به تماشا نشينند.
آري عيد فطر عيد به شكوفه نشستند فطرت انسان است.
اشتبا ه نشود عاشقان عارف وعارفان عاشق در اين يك ماه ،روز شكم را از اطعمه واشربه باز نمي داشت تا فردا جامي شرابي پاداش برگيرند.
بهشت با همه زيبايي هايش براي اين عارفان عاشق وعاشقان عارف به بشيزي نمي ارزد:
گل هاي بهشت در پاي عارفان خاراست
آن كس كه تو را جست بابهشتش چه كار است؟
الهي :به بهشت وحور چه نازم ؟مراديده ي ده كه از هرنظر بهشتي سازم
«خواجه عبدالله انصاري»
آري اكنون اين بهشت به آتش كشان، بر سرسفره عيد مي نشينند تا يك ماه عاشقي وشيدايي خود را جشن بگيرند.
آنان بر سرسفره عيد نمي نشينند تا دل فارغ ازيار شود بلكه بر سرسفره عيد مي نشينند تا رخ يار را باجلوه ديگر به تماشانشينند وتاب ديگر از زلف جانان نظاره كنند چرا كه يار هردم جلوه ونازديگر دارد وجهان بي فروغ رخ يار شب تار است:
بي همه گان بسر شود بي تو بسر نمي شود
داغ تو دارد اين دلم جاي دگر نمي شود
ديده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب بدست توبي تو بسر نمي شود
جان زتو جوش مي كند دل زتو نوش مي كند
عقل خروش مي كند بي تو بسر نمي شود
خمر من و خمار من باغ من وبهار من
خواب من قرار من بي توبسر نمي شود
بي تو نه زندگي خوشم بي تو نه مردگي خوشم
سرزغم تو چون كشم بي تو بسر نمي شود. «مولانا»
آري اينان مست جام وصالند وعيد فطر، روز باده نوشي وصل وصال نگار است:
زوصال تو خمارم سرمخلوق ندارم
چو تورا صيدم وشكارم چكنم تير وكمان را «مولانا»
اين بر سر سفره نشينان افطار عيد،وعيد افطار، اكنون هم از جهت روزه دارند واز جهت ديگر مفطرند آز آن جهت روزه دارند كه هردم در حضور يارند :
روزتوي روزه توي حاصل دريوزه توي
آب توي كوزه توي آب ده اين بارمرا
دانه توي دام توي باده توي جام توي
پخته توي خام توي خام مگذارمرا «مولانا»
چرا چنين نباشند اينان كه جانشان از عشق گرمند:
زهي عشق زهي عشق كه ماراست خدايا
چه نغز است وچه خوبست وچه زيباست خدايا
چه گرميم چه گرميم ازاين عشق چوخورشيد
چه پنهان وچه پنهان وچه پيداست خدايا «مولانا»
آخر مي شود انسان تا اين اندازه عاشق باشد؟مگر اين جهان جهاني تغير وتبدل نيست؟مگر هرچيزي در معرض تحول وتغير نمي باشند؟از جمله دلداران ودلستانان در اين قانون قرار نمي گيرند؟
پس راز اين همه مستي وشيدايي اين عاشقان عارف وعارفان عاشق در چيست؟اينان چگونه ياري دارند وتغير وتحول جهان خللي در شيدايي ودلدادگي شان رخ نمي نمايد؟ نه دل زنگار مي گيرد ونه دلدار بررخش رنگ اغيارمي نشيند.
واقعيت اين است كه اين يار ديگر يار است و دلداران نيز ديگر دلداران:
يك روز يكي راديد زار مي گريست !
گفت چرا مي گريي؟
گفت:دوستي داشتم ،بمرد.
گفت اي نادان!
چرادوستي گيري كه بميرد؟!«تذكره الاولياء-ذكر ،شبلي»
آري اينان همان مردان همت وغيرت اند وانسانيت انسان هم در همين مردانگي وهمت بلند است.
چنان كه در همين يك ماه، روزه آنان كه بلند همتانند در روز هاي گرم تابستان تن را مي رنجانند تا تن آفرين را داشته باشند اما دون همتان انسانيت خود را به دو قرص نان وپياله آب وشرابي مي فروشند پس قيمت اين انسان نما ها چه مي تواند باشد ؟
اينان كه در اين يك ماه نتوانستند خود را از بند شكم رهانند چه بايد ناميد مگر اين كه:
پلاسداران بسيارند ،راستي دل بايد ،جامه چه سود كند؟كه اگربه پلاس داشتن وجوخوردن مرد توانستي گشتن،خران بايستي كه مرد بودندي كه همه پلاس دارند وجوخورند. « تذكره الاوليا درذكر ابوالحسن خرقاني»
آدمي باشدكه قيمت اويك لقمه بود!وآدمي بود كه قيمت اويك ديناربود!«همان»
اين هم درست است كه :
وآدمي باشد كه قيمت او هردو جهان باشد!زيرا:
مرد را به همت قيمت كنند نه به هيئت وصورت! «صوفي نامه»

اگر ميشد
اگر ميشد كه دردم را برايت گريه می كردم
زمين و آسمان را پيش پايت گريه می كردم
جوانی را وفا را عشق را ديوانگی ها را
بنام آرزو در يك لقايت گريه می كردم
اگر ميشد نماز عشق را پيشت ادا كردن
دو زانو می نشستم از جفايت گريه می كردم
لبانت گر به تكليفی ز نامم داغ می آمد
گل سرخی به تمهيد صدايت گريه می كردم
اگر عيبی ترا نسبت نمی شد در تقلايم
بد آموزانه بر درب سرايت گريه می كردم

دیگر سر۰وده ها را در ادامه مطلب بخوانید.
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند
لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان؟
دنیا به سان سایهء دیوار گشته است
هرسو هزار نالهء خاموش بیکسی
برخاطرم چو واژه ء تکرار گشته است
رنج روان و نفرت و حرمان زنده گی
سوز دگر به قلب شرر بار گشته است
لطف خدا بهار مرا سبزتر کند
ورنه جهان چوقلب گنهکار گشته است
طهمورث گفت دست بدان را کوتاه میکنم از جهان وهر چیز که سودمند باشد آن را آشکار می کنم و سپس از پشم میش و بره لباس برای آدمیان ساخت سپس چنین گفت کین را ستایش کنید جهان افرین را ستایش کنید که او دادمان بر ددان دستگاه ستایش مراورا که بنمود راه چنان شاه پالوده گشت از بدی که تابید وقتی دیوان رفتار شاه پاک دین را دیدند از او اطاعت نکرده و گردن کشی کردند دیوان با هم انجمنی تشکیل دادند که تاج را از شاهنشاه بستانند وقتی طهمورث از کارشان با خبر شد گرز گران را برآورد و با سپاهی به جنگ دیوان رفت. جنگ سهمگینی بین سپاه طهمورث و دیوان در گرفت شاه با گرز گران خود دیوان را تباه کرد و قصد کشتن آنها را نمود که دیوان از شاهنشاه درنگ خواستند.. که ما را مکش تا یکی نو هنر بیاموزی از ما کت اید هنر یکی نامور دادسان زینهار بدان تا نهانی کنند اشکار دیوان دانششان را به طهمورث آموختند و مدتی بعد طهمورث روزگارش با نام نیک به پایان رسید وپس از او پسرش جمشید به سروری رسید..............
طهمورث
بخش شعر و ادب
یقیه کتاب ها را در عرصه ادب - شعر - فرهنگ - هنر و اجتماع از کتابخانه طهمورث میتوانید در یابید .
و یا با وارد نمودن فشار بالا گزینه ادامه مطلب هم میتوانید در یابید
مرا چنان عطا فرماييد که از درون زيبا شوم. رفتار و کردار و همه ى برون مرا با درونم دوست و آشنا گردانيد. خرد مرا ثروت من قرار دهيد و مرا ثروت مند سازيد! ׳
" نيايش سقراط ، به نقل از فايدور، افلاطون
مجازات دروغ گو فقط اين نيست که حرف هاى او را کسى باور نمى کند، بلکه در اين است که خودش هم ديگر نمى تواند گفته هاى ديگران را باور کند. ׳
" برنارد شاو"
احترام تو به خودت و احترامى که ديگران به تو مى گذارند، اين است مفهوم خوش بختى. ׳
چه وحشتناک است، خرد را به زنجير کشيدن و فقط از نيروى آن استفاده کردن! ׳
" پاسکال"
ادامه مطلب را حتماً بخوانید دوستان و اه دوستان خیلی ها مهربان بدون نظر صفحه نبندید .
غرور، دروغ و عشق
آدم با غرور می تازد
با دروغ می بازد
و با عشق می میرد
هر کس بد ما به خلق گوید
ما صورت او نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
دلکده صوفی عشقری در گذرگاه زمان :
عمری خیال بستم، یار آشنایی ات را
آخر به خاک بردم داغ جدایی ات را
سر خاک راه کردم دل پایمال نازت
ای بیوفا ندانی قدر فدایی ات را
غلام نبی عشقری معروف به (صوفی عشقری) فرزند شیر محمد تاجر مشهور به (داده شیر) در سال ۱۲۷۱ خورشیدی (۱۸۹۲ م) در شهر کهنه ی کابل زاده ودرسال ۱۳۵۸ شمسی (۱۹۷۹) م به عمر۸۷ سالگی جهان فانی را پدرود گفته است. به این ترتیب نهم سرطان سال جاری مصادف است به ۳۰مین سال وفات وی.
وی در ایام کودکی اولن پدر وبعدن برادر ومادر را یکی پی دیگر از دست داد. که به تنهای با داغ درسینه و یاس در جبین به استقبال زندگی شتافت
به ادامه مطلب مراجعه نماید.

اگرچه نازنینان را وفا نیست،گلستانی چو باغ آشنا نیست، اگر بر چرخ هفتم پا گذارُم، دلُم یک لحظه از یادت جدا نیست..
مثل باران چشم هایت دیدنی است، شهر خاموش نگاهت دیدنیست، زندگانی معنی لبخند توست، خنده هایت بی نهایت دیدنی است
به ادامه مطلب .....
خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!!
دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!!
در همان زمان معلم بلند فرياد زد : "
دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند"
و بچه ها هم تكرار كردند: ....
دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنكه يكي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشكند
در بازار غرور و خود خواهی که هر کس به فکر خویش بود
توجهم به غرورجلب شد به سمتش رفتم مهر و محبت را به
قیمتی گزاف می فروخت!
ادامه دارد.......
اگر باران بودم آنقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت
اگراشک بودم مثل باران بهاری به پایت می گریستم 
اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم تو می کردم 
اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت می نواختم 
ولی افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل نه عشق 
اما من می توانم گلی از عشق به تو هدیه کنم 
اشعار زیبای از آهنگ های هنرمند زنده یاد کشور احمد ظاهر
احمدظاهر بیست و چهارم جولای سال 1325 هجری خورشیدی در کابل به دنیا آمد. پدرش دکتر عبدالظاهر که زمانی صدر اعظم کشور و همچنین رئیس ولسی جلگه افغانستان بوده و اولین مشوق او در زمینه موسیقی بوده است. او بسیار با استعداد و هنرمند بوده و نقل شده است که او هیچ گاه رسماً شاگرد کسی نبوده بلکه ذوق سرشار و استعداد بی نظیر خود او بوده که راهنمای وی شده است.
او سیزده ساله بود که انگشتانش با پرده های هارمونیه آشنا شد و بعد از آن به سراغ فلوت و اکوردیون رفت در این زمان وی شاگرد لیسه حبیبه بود که به لقب بلبل حبیبیه مشهور شد.
در سال 1340 خورشیدی به تشکیل یک گروه هنری از شاگردان آن لیسه پرداخت و همراه با گروه که وی نیز رهبر آن بود به اجرای برنامه های منظم هنری خویش در رادیو آفغانستان پرداخت.
/*
او در دارلمعلمین کابل تحصیلات خود را به پایان رسانید و بعد نیز مدتی را در رشته تعلیم و تربیت در کشور هند تحصیل کرد و پس از ختم تحصیل مدتی در روزنامه کابل تایمز و زمانی هم در ریاست افغان قلم به کار پرداخت.
احمد ظاهر در سال 1351 خورشیدی لقب بهترین آواز خوان سال را به خود اختصاص، او در مدت زندگی پربار خود جمعاً سه بار ازدواج کرد که ثمرۀ آن پسری بود به نام احمد رشاد از همسر اول و دختری از همسر سومش که آرزو داشت نام او را شبنم بگذارد. دریغا که شبنم یک روز پس از مرگ پدر پا به این دنیای پر از غوغا نهاد و چشمان پدر بدون دیدن این ناز دانه بسته شد و ظاهر زیبای ریحانۀ خود را ندید.
احمد ظاهر در 23 جولای 1358 در یک حادثه ترافیکی دیده از این دنیا بست و خاک را در آغوش کشید.
تو کیستی ؟ خود؟ویا جسم شیشه ی سرتاج خیالاتم ؟
کیستی تو ؟ داستان بیان نشده ی کتاب ارزو ؟
ویا؟ نوای خاموش قلب عاشقم ؟
توکیستی ؟ شکست فریاد غم درسکوت زندگی ؟
هرکه استی بیا......
بیا...ولی احتیاط کن !
که درچشمان پرغزل میایی
من که اسیربودن دربند زلفانت رامیخواستم
چرا مرا دربندغم ها سپردی ؟
حال بیا
بیا تا سربدامانت گذارم
های های سر کنم
ای سرتاج خیالاتم !
سینه ی این کاغذ نازک
برداشت داستان غمم را ندارد
فقط تویی که درددلم رادرمان شوی
پس بیا !
...بیا وبرگریه های دلم چادر بینداز !

به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد.
به ابر گفتم عشق چيست؟باريد.
به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد.
به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد.
به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد.
و به انسان گفتم عشق چيست؟
اشک از ديدگانش جاري شد و گفت:

ای که میپرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جــــز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مهر بی چون و چــــرا عشق یعنی کــــــوشش بی انتـــــــــها
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوســــت عشق یعنی جان مـــن قربان اوســــت
عشق یعنی عاشق بی زحمـــــــتی عشق یعنـــی بوسه ی بی منــــــــــتی
عشق یعنی دشت گــــل کاری شده در کویری چشمه یی جازی شـــــــده
عشق یعنی گل به جای خـــار باش پــــل به جــــای ایــن همـه دیوار باش
عشق یعنی خدمت بی مــــنــتـــــی عشق یعنی بوسه یـــی بی شــــــهوتی
عشق یعنی ظاهر باطـــن نــــــــما باطن آگـــنده از نـــــــــــــور خــــــدا
عشق یعنی مردنی در زنده گــــی عــشق یعنــی بنـده یــی را بنـده گـــی
عشق یعنی دل به دریـا دادن است عشق در خون غوطه ور افتادن است
عشق یعنی زنده گـــی ی جـاودان عــشق یعنی دل بریدن زین جهــــــان
عشق یعنی یــاد رخـسار کســـــی در خــــزان خـســته ی دل واپـــــسی
عشق یعنی مرز و بوم نشناخـــتن عشق یعــــنی دیـــن و دل را بـاخــتن
عشق یعنی یک تجلی از خـــــــدا بــــهـر دیــــدار رخــش جـــانها فـــدا
عشق یعنی درد دیـــــــرین داشتن در کـف خود جـــان شـــیرین داشــتن
عشق یعنی عزت جان و دل است انــــــــقلاب اکــــبر آب و گـــل است
عشق یعنی قلب پرخـــــون داشتن دل بـه قــید همـــچو افـــسون داشــتن
یک شقایق در میان دشت خـــــــار باور امکــان با یک گـــــــل بــــــهار
در تنور عاشقی ســـــــــردی مکن در مقـــام عشق نامـــــــــــردی مکن
عشق را دیدی خودت را پاک کـن سینه ات را در حــضورش چاک کن
کاش جانــم در شـــراب عشق بـاد خانه یی جانم خــــــــــراب عشق باد
هرکجا عشق آید و ســــــاکن شود هرچه نامـــــمکن بود مـــــمکن شود

با هم کنار برکه یی نشسته بوديم پرسيد:
براي چه زنده ماندي و زنده گي ميکني؟
در حاليکه که از ته دل فرياد ميزدم فقط براي تو، گفتم: براي هيچ!
پرسيدم تو براي چه زنده ماندي و زنده گي ميکني؟
پاسخ داد: براي کسي که براي هيچ زنده مانده و زنده گي ميکند.

دوست داشتم با تمام عشق و اميدي كه در آرامگاه دلم وجود داشت باورت كنم و چنان باشم كه تو مي خواهی.
دوست داشتم شبي را تا صبح به تماشاگهء چشمانت بنیشنم تا باورت كنم و باور كنم چگونه ديدن و چگونه بودن را.
دوست داشتم كه شبي را تا صبح با تو نشسته و تمام عقدههاي دلم را برايت بازگو كنم تا شايد مرحمي بر زخم دل شكسته خود گذاشته باشم.
دوست داشتم كه چنان تو را پرستش كنم كه حتا مجنون ليلي اش را پرستش نكرده بود و مجنون به اين عشق و به اين گونه پرستش حسادت كند.
دوست داشتم تصويري از عشق و محبت بر صفحهء خونين دلم رسم كنم كه حتا فرهاد تصويري به اين واضعي از شيرين نكشيده باشد.
دوست داشتم در صدر عاشقان دنيا قرار گيرم.
دوست داشتم . . . . ولي افسوس . . . . حال نيز دوست دارم. . . .

چه اتفاق فتاده که زنگ دوست کر است
سلام و صحبت شیرین یار مختصر است
خلاف عادت هر روز، بی تبسم و ناز
نشسته ای همه جا در سکوت شعله ور است
تلاش غصه نهان کردن تو بیهوده است
رسانه های دو چشمت دو منبع خبر است
سرم فدای تو، آری همیشه معترفم
دل تو از دل محزون من گرفته تر است
مگر عزیز ترینم بگو چه چاره کنم
که لحظه های جدا از تو بودنم هدراست